ذبيح الله صفا

1021

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* * در ازل عكس مى لعل تو در جام افتاد * عاشق سوخته‌دل در طمع خام افتاد جام را از شكر لعل لبت نُقلى كرد * راز سربستهء خم در دهن عام افتاد خال مشكين تو در عارض گندم‌گون ديد * آدم آمد ز پى دانه و در دام افتاد باد زنّار سَرِ زلف تو از هم بگشود * صد شكست از طرف كفر بر اسلام افتاد عشق بر كشتن عشّاق تفاؤل مىكرد * اولين قرعه كه زد بر من بدنام افتاد سوسن اندر چمن آزادى سروت مىگفت * نارون را ز حسد لرزه بر اندام افتاد عشقم از روى طمع پردهء تقوى برداشت * طبل پنهان چه زنم طشت من از بام افتاد دوش سلمان بقلم شرح غم دل مىداد * آتش اندر ورق و دود در اقلام افتاد * * در خرابات مغان مست و بهم برزده دوش * مىكشيدند مرا چون سَرِ زلف تو بدوش ديدم از بادهء نوشين و لب نوش‌لبان * بزم رندان خرابات پر از نوشانوش قصّهء حال پريشان من امشب ز غمت * بدرازاى سَرِ زلف تو بگذشت ز دوش ناصحا پند من بيدل مدهوش مده * مى به من ده كه ندارم سَرِ عقل و دلِ هوش گر چو شمعت بكشد يار ازو روى متاب * ور چو چنگت بزند دوست ز دستش مخروش آتش شوق رخت جرعه صفت سلمان را * آبرو ريخته بر خاكِ دَرِ باده‌فروش * * بيم آنست كه در صومعه ديوانه شوم * به از آن نيست كه هم با دَرِ ميخانه شوم من اگر دير و اگر زود بُوَد ، آخِر كار * با سَرِ خُم شوم و در سَرِ پيمانه شوم وقت كاشانهء اصليست مرا ، مىخواهم * كه ازين مصطبه سرمست بكاشانه شوم بوى آن سلسلهء غاليه بو مىشنوم * باز وقت است كه شوريده و ديوانه شوم تن و جان را چه كنم مصلحت آنست كه من * ترك اين هردو كنم طالب جانانه شوم گرت اى شمع سَرِ سوختن ماست بگو * تا همين دم بفداى تو چو پروانه شوم